تبليغاتX
***فریاد خاموش ***
***فریاد خاموش ***

بنویس بابا مثل هر شب نان ندارد , سارا به سین سفره مان ایمان ندارد

بعد از همان تصمیم کبری ابرها هم , یا سیل می بارد و یا باران ندارد

بابا انار و سیب و نان را می نویسد , حتی برای خواندنش دندان ندارد

انگار بابا همکلاس اولی هاست , هی می نویسد این ندارد آن ندارد

بنویس کی آن مرد در باران میاید , این انتظار خیسمان پایان ندارد

ایمان برادر گوش کن نقطه سر خط , بنویس بابا مثل هر شب نان ندارد


اینو حتما ببینید !!!

http://www.aparat.com/public/public/user_data/flv_video/36/fbd2450db92347cdb807dcba047dd87d106332.flv

نوشته شده در Mon 9 Jan 2012ساعت 12 PM توسط حدیث احدی| |


دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌

نوشته شده در Wed 14 Dec 2011ساعت 3 PM توسط حدیث احدی| |

 دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ است…

دلم برای کسی تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هدیه می دهد …

دلم برای کسی تنگ است که با زیبایی کلامش مرا در عشقش غرق می کند…

دلم برای کسی تنگ است که تنم آغوشش را می طلبد …

دلم برای کسی تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را می طلبد…

دلم برای کسی تنگ است که سرم شانه هایش را آرزو دارد…

دلم برای کسی تنگ است که گوش هایم شنیدن صدایش را حسرت می کشد …

دلم برای کسی تنگ است که چشمانم ، چشمانش را می طلبد …

دلم برای کسی تنگ است که مشامم به دنبال عطر تن اوست…

دلم برای کسی تنگ است که اشک هایم را دیده…

دلم برای کسی تنگ است که تنهاییم را چشیده…

دلم برای کسی تنگ است که سرنوشتش همانند من است…

دلم برای کسی تنگ است که دلش همانند دل من است…

دلم برای کسی تنگ است که تنهاییش تنهایی من است…

دلم برای کسی تنگ است که مرهم زخم های کهنه است…

دلم برای کسی تنگ است که محرم اسرار است…

دلم برای کسی تنگ است که راهنمای زندگیست…

دلم برای کسی تنگ است که قلب من برای داشتنش عمرها صبر می کند…

دلم برای کسی تنگ است که دوست نام اوست…

دلم برای کسی تنگ است که دوستیش بدون « تا » است…

دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ دل تنگی هایم است…

دلم برای کسی تنگ است که…

نوشته شده در Mon 5 Dec 2011ساعت 1 PM توسط حدیث احدی| |

اشکی در گذرگاه تاریخ

از همان روزی که دست حضرت قابیل

گشت آلوده به خون حضرت هابیل            

از همان روزی که فرزندان آدم

زهرتلخ دشمنی در خون شان جوشید

آدمیت مرد

گرچه آدم زنده بود

از همان روزی که که یوسف را برادرها به چاه انداختند

از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین راساختند

آدمیت مرده یود

 

بعد  دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب

گشت و گشت

قرن ها از مرگ آدم هم گذشت

آدمیت بر نگشت

 

قرن ما

روزگار مرگ انسانیت است

سینه ی دنیا ز خوبی ها تهی ست

صحبت از آزادی  پاکی  مروت ابلهی ست

صحبت از موسی وعیسی و محمد نابجاست

قرن موسی چومبه هاست

 

روزگار مرگ انسانیت است:

من  که از پژمردن یک شاخه گل

از نگاه ساکت یک کودک بیمار

از فغان یک قناری در قفس

از غم یک مرد در زنجیر-حتی قاتل برادر-

اشک در چشمان و بغضم در گلوست

وندرین ایام  زهرم در پیاله  اشک و خونم در سبوست

مرگ او را از کجا باور کنم

 

صحبت از پژمردن یک گل نیست

وای  جنگل رابیابان می کند

دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند

هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا

آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند

 

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

فرض کن: مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست

فرض کن:یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

فرض کن: جنگل بیابان بود از روز نخست

در کویری سوت و کور

در میان مردمی با این مصیبت ها صبور

صحبت از مرگ محبت

مرگ عشق

گفتگو از مرگ انسانیت است

 

فریدون مشیری

 

نوشته شده در Thu 1 Dec 2011ساعت 5 PM توسط حدیث احدی| |

روزی معلمی از دانش آموزانش خواست که اسامی همکلاسی هایشان را بر روی دو ورق کاغذ بنویسند و پس از نوشتن هر اسم یک خط فاصله قرار دهند.

سپس از آنها خواست که درباره قشنگترین چیزی که می توانند در مورد هر کدام از همکلاسی هایشان بگویند، فکر کنند و در آن خط های خالی بنویسند.

بقیه وقت کلاس با انجام این تکلیف درسی گذشت و هر کدام از دانش آموزان پس از اتمام، برگه های خود را به معلم تحویل داده، کلاس را ترک کردند.

روز شنبه، معلم نام هر کدام از دانش آموزان را در برگه ای جداگانه نوشت، و سپس تمام نظرات بچه های دیگر در مورد هر دانش آموز را در زیر اسم آنها نوشت.

روز دوشنبه، معلم برگه مربوط به هر دانش آموز را تحویل داد.

شادی خاصی کلاس را فرا گرفت.

معلم این زمزمه ها را از کلاس شنید" واقعا؟ "

"من هرگز نمی دانستم که دیگران به وجود من اهمیت می دهند! "

"من نمی دانستم که دیگران این قدر مرا دوست دارند. "

دیگر صحبتی ار آن برگه ها نشد.

معلم نیز ندانست که آیا آنها بعد از کلاس با والدینشان در مورد موضوع کلاس به بحث و صحبت پرداختند یا نه، به هر حال برایش مهم نبود. آن تکلیف هدف معلم را بر آورده کرده بود. دانش آموزان از خود و تک تک همکلاسی هایشان راضی بودند با گذشت سالها بچه های کلاس از یکدیگر دور افتادند. چند سال بعد، یکی از دانش آموزان در جنگ ویتنام کشته شد. و معلمش در مراسم خاکسپاری او شرکت کرد.

او تابحال، یک سرباز ارتشی را در تابوت ندیده بود. پسر کشته شده، جوان خوش قیافه و برازنده ای به نظر می رسید.

کلیسا مملو از دوستان سرباز بود. دوستانش با عبور از کنار تابوت وی، مراسم وداع را به جا آوردند، معلم آخرین نفر در این مراسم تودیع بود.

به محض این که معلم در کنار تابوت قرار گرفت، یکی از سربازانی که مسئول حمل تابوت بود، به سوی او آمد و پرسید: "آیا شما معلم ریاضی مارک نبودید؟ "

معلم با تکان دادن سر پاسخ داد : "چرا "

سرباز ادامه داد: "مارک همیشه در صحبت هایش از شما یاد می کرد." پس از مراسم تدفین، اکثر همکلاسی هایش برای صرف ناهار گرد هم آمدند. پدر و مادر مارک نیز که در آنجا بودند، آشکارا معلوم بود که منتظر ملاقات با معلم مارک هستند.

پدر مارک در حالی که کیف پولش را از جیبش بیرون می کشید، به معلم گفت :"ما می خواهیم چیزی را به شما نشان دهیم که فکر می کنیم برایتان آشنا باشد. "او با دقت دو برگه کاغذ فرسوده دفتر یادداشت که از ظاهرشان پیدا بود بارها و بارها تا خورده و با نواری به هم بسته شده بودند را از کیفش در آورد.
خانم معلم با یک نگاه آنها را شناخت. آن کاغذها، همانی بودند که تمام خوبی های مارک از دیدگاه دوستانش درونشان نوشته شده بود.

مادر مارک گفت : "از شما به خاطر کاری که انجام دادید متشکریم. همانطور که می بینید مارک آن را همانند گنجی نگه داشته است. "
همکلاسی های سابق مارک دور هم جمع شدند. چارلی با کم رویی لبخند زد و گفت: "من هنوز لیست خودم را دارم. اون رو در کشوی بالای میزم گذاشتم. "
همسر چاک گفت: "چاک از من خواست که آن را در آلبوم عروسیمان بگذارم. "
مارلین گفت: "من هم برای خودم را دارم. توی دفتر خاطراتم گذاشته ام. "
سپس ویکی، کیفش را از ساک بیرون کشید و لیست فرسوده اش را به بچه ها نشان داد و گفت:" این همیشه با منه... من فکر نمی کنم کسی لیستش را نگه نداشته باشد. "

معلم با شنیدن حرف های شاگردانش دیگر طاقت نیاورده، گریه اش گرفت. او برای مارک و برای همه دوستانش که دیگر او را نمی دیدند، گریه می کرد.

سرنوشت انسانها در این جامعه به قدری پیچیده است که ما فراموش می کنیم این زندگی روزی به پایان خواهد رسید، و هیچ یک از ما نمی داند که آن روز کی اتفاق خواهد افتاد. بنابراین به کسانی که دوستشان دارید و به آنها توجه دارید بگویید که برایتان مهم و با ارزشند، قبل از آنکه برای گفتن دیر شده باشد.
نوشته شده در Tue 15 Mar 2011ساعت 7 PM توسط حدیث احدی| |


اینک من از دنیا میروم بیست وپنج کشور جزء امپراتوری ایران است. و در تمام این کشور ها پول ایران رواج دارد وایرانیان در آن کشور ها دارای احترام هستند . و مردم کشور ها در ایران نیز دارای احترام هستند.

 جانشین من خشایار شا باید مثل من در حفظ این کشور ها بکوشد . وراه نگهداری این کشور ها آن است که در امور داخلی آنها مداخله نکند و مذهب وشعائر آنان را محترم بشمارد.اکنون که من از این دنیا می روم تو دوازده کرور در یک زر در خزانه سلطنتی داری و این زر یکی از ارکان قدرت تو میباشد . زیرا قدرت پادشاه فقط به شمشیر نیست بلکه به ثروت نیز هست . البته به خاطر داشته باش تو باید به این ذخیره بیفزایی نه اینکه از آن بکاهی . من نمی گویم که در مواقع ضروری از آن برداشت نکن ، زیرا قاعده این زر در خزانه آن است که هنگام ضرورت از آن برداشت کنند ، اما در اولین فرصت آنچه برداشتی به خزانه برگردان . مادرت آتوسا برمن حق دارد پس پیوسته وسایل رضایت خاطرش را فراهم کن .
ده سال است که من مشغول ساختن انبار های غله در نقاط مختلف کشور هستم و من روش ساختن این انبار ها را که از سنگ ساخته می شود وبه شکل استوانه هست در مصر آموختم و چون انبار ها پیوسته تخلیه می شود حشرات در آن بوجود نمی آیند و غله در این انبار ها چند سال می ماند بدون اینکه فاسد شود و توباید بعد از من به ساختن انبار های غله ادامه بدهی تا اینکه همواره آذوقه دو و یا سه سال کشور در آن انبار ها موجود باشد . و هر ساله بعد از اینکه غله جدید بدست آمد از غله موجود در انبار ها برای تامین کسری خواروبار از آن استفاده کن و غله جدید را بعد از اینکه بوجاری شد به انبار منتقل نما و به این ترتیب تو هرگز برای آذوغه در این مملکت دغدغه نخواهی داشت ولو دو یا سه سال پیاپی خشکسالی شود .
هرگز دوستان وندیمان خود را به کار های مملکتی نگمار و برای آنها همان مزیت دوست بودن با تو کافی است . چون اگر دوستان وندیمان خود را به کار های مملکتی بگماری و آنان به مردم ظلم کنند و استفاده نامشروع نمایند نخواهی توانست آنها را به مجازات برسانی چون با تو دوست هستند و تو ناچاری رعایت دوستی بنمایی .
کانالی که من میخواستم بین شط نیل و دریای سرخ بوجود بیاورم هنوز به اتمام نرسیده و تمام کردن این کانال از نظر بازرگانی و جنگی خیلی اهمیت دارد تو باید آن کانال را به اتمام برسانی و عوارض عبور کشتی ها از آن کانال نباید آنقدر سنگین باشد که ناخدایان کشتی ها ترجیح بدهند که از آن عبور نکنند .اکنون من سپاهی به طرف مصر فرستادم تا اینکه در این قلمرو ، نظم و امنیت برقرار کند ، ولی فرصت نکردم سپاهی به طرف یونان بفرستم و تو باید این کار را به انجام برسانی . با یک ارتش قدرتمند به یونان حمله کن و به یونانیان بفهمان که پادشاه ایران قادر است مرتکبین فجایع را تنبیه کند .
توصیه دیگر من به تو این است که هرگز دروغ گو و متملق را به خود راه نده ، چون هردوی آنها آفت سلطنت هستند و بدون ترحم دروغ گو را از خود دور نما . هرگز عمال دیوان را بر مردم مسلط نکن ، و برای اینکه عمال دیوان بر مردم مسلط نشوند ، قانون مالیات وضع کردم که تماس عمال دیوان با مردم را خیلی کم کرده است و اگر این قانون را حفظ کنی عمال حکومت با مردم زیاد تماس نخواهند داشت .
افسران وسربازان ارتش را راضی نگه دار و با آنها بدرفتاری نکن . اگر با آنها بد رفتاری کنی آنها نخواهند توانست معامله متقابل کنند . اما در میدان جنگ تلافی خواهند کرد ولو به قیمت کشته شدن خودشان باشد و تلافی آنها اینطور خواهد بود که دست روی دست می گذارند و تسلیم می شوند تا اینکه وسیله شکست خوردن تو را فراهم کنند .
امر آموزش را که من شروع کردم ادامه بده وبگذار اتباع تو بتوانند بخوانند وبنویسند تا اینکه فهم وعقل آنها بیشتر شود وهر چه فهم وعقل آنها بیشتر شود ، تو با اطمینان بیشتری میتوانی سلطنت کنی . همواره حامی کیش یزدان پرستی باش . اما هیچ قومی را مجبور نکن که از کیش تو پیروی نماید و پیوسته و همیشه به خاطر داشته باش که هرکس باید آزاد باشد و از هر کیش که میل دارد پیروی نماید .
بعد از اینکه من زندگی را بدرود گفتم . بدن من را بشوی و آنگاه کفنی را که من خود فراهم کرده ام بر من به پیچان و در تابوت سنگی قرار بده و در قبر بگذار . اما قبرم را که موجود است مسدود نکن تا هرزمانی که میتوانی وارد قبر بشوی و تابوت سنگی مرا در آنجا ببینی و بفهمی ، که من پدر تو پادشاهی مقتدربودم و بر بیست وپنج کشور سلطنت میکردم ،مردم و تو نیز مثل من خواهی مرد . زیرا سرنوشت آدمی این است که بمیرد ، خواه پادشاه بیست وپنج کشور باشد خواه یک خارکن و هیچ کس در ان جهان باقی نخواهد ماند . اگر تو هر زمان که فرصت بدست می آوری وارد قبر من بشوی و تابوت را ببینی ، غرور وخود خواهی برتو غلبه خواهد کرد ، اما وقتی مرگ خود را نزدیک دیدی ، بگو قبر مرا مسدود نمایند و وصیت کن که پسرت قبر تو را باز نگه دارد تا ینکه بتواند تابوت حاوی جسد تو را ببیند .زنهار زنهار ، هرگز هم مدعی وهم قاضی نشو اگر از کسی ادعایی داری موافقت کن یک قاضی بیطرف آن ادعا را مورد رسیدگی قرار دهد . و رای صادر نماید . زیرا کسی که مدعی است اگر قاضی هم باشد ظلم خواهد کرد .
هرگز از آباد کردن دست برندار . زیرا که اگر از آباد کردن دست برداری کشور تو رو به ویرانی خواهد گذاشت زیرا این قاعده است که وقتی کشوری آباد نمی شود به طرف ویرانی می رود . در آباد کردن ، حفر قنات و احداث جاده وشهر سازی را در درجه اول قرار بده .
عفو وسخاوت را فراموش نکن و بدان بعد از عدالت برجسته ترین صفت پادشاهان عفو است و سخاوت ، ولی عفو باید فقط موقعی بکار بیفتد که کسی نسبت به تو خطایی کرده باشد و اگر به دیگری خطایی کرده باشد و تو خطا را عفو کنی ظلم کرده ای زیرا حق دیگری را پایمال نموده ای .بیش از این چیزی نمیگویم این اظهارات را با حضور کسانی که غیر از تو در اینجا حاضر هستند ، کردم . تا اینکه بدانند قبل از مرگ من این توصیه ها را کرده ام و اینک بروید و مرا تنها بگذارید زیرا احساس میکنم مرگم نزدیک شده است .


نوشته شده در Tue 15 Mar 2011ساعت 7 PM توسط حدیث احدی| |

وبسایت چهره فردا در ابتکار جالبی چهره تعداد زيادي از افراد هر كشور را جمع آوري كرده و با تركيب
و تلفيق آنها، متوسط تصوير چهره افراد هر كشور را به دست آورده. نتیجه را در تصویر زیر مشاهده می کنید.برای نمایش تصویر در اندازه واقعی روی آن کلیک کنید:

www.3jokes.com - عکس، کلیپ، جوک، SMS

نوشته شده در Sat 26 Feb 2011ساعت 6 PM توسط حدیث احدی| |

« يك پيرمرد بازنشسته، خانه جديدي در نزديكي يك دبيرستان خريد. يكي دو هفته اول همه چيز به خوبي و در آرامش پيش ميرفت تا اين كه مدرسه ها باز شد. در اولين روز مدرسه، پس از تعطيلي كلاس‌ها سه تا پسر بچه در خيابان راه افتادند و در حالي كه بلند، بلند با هم حرف مي زدند، هر چيزي را كه در خيابان افتاده بود شوت مي‌كردند و سر و صداي عجيبي راه انداختند. اين كار هر روز تكرار مي شد و آسايش پيرمرد كاملاً مختل شده بود. اين بود كه تصميم گرفت كاري بكند.
روز بعد كه مدرسه تعطيل شد، دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا كرد و به آنها گفت: «بچه ها شما خيلي بامزه هستيد و من از اين كه مي‌بينم شما اينقدر نشاط جواني داريد خيلي خوشحالم. من هم كه به سن شما بودم همين كار را مي‌كردم. حالا مي خواهم لطفي در حق من بكنيد. من روزي 1000 تومن به هر كدام از شما مي دهم كه بياييد اينجا، و همين كارها را بكنيد.»
بچه ها خوشحال شدند و به كارشان ادامه دادند. تا آن كه چند روز بعد، پيرمرد دوباره به سراغشان آمد و گفت: « ببينيد بچه ها متأسفانه در محاسبه حقوق بازنشستگي من اشتباه شده و من نمي‌تونم روزي 100 تومن بيشتر بهتون بدم. از نظر شما اشكالي نداره؟»

بچه ها گفتند: « 100 تومن؟ اگه فكر مي‌كني ما به خاطر روزي فقط 100 تومن حاضريم اينهمه بطري نوشابه و چيزهاي ديگه رو شوت كنيم، كور خوندي. ما نيستيم.»
و از آن پس پيرمرد با آرامش در خانه جديدش به زندگي ادامه داد.

شما چه تفسير مديريتي يا سازماني از اين حكايت داريد؟»
نوشته شده در Sat 26 Feb 2011ساعت 6 PM توسط حدیث احدی| |

بی تو طوفان زده دشت جنونم
صید افتاده به خونم
تو چه‌سان می‌گذری غافل از اندوه درونم؟

بی من از کوچه گذر کردی و رفتی
بی من از شهر سفر کردی و رفتی
قطره‌ای اشک درخشید به چشمان سیاهم

تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم
تو ندیدی ...
نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی

چون در خانه ببستم،
دگر از پا نشستم
گوئیا زلزله آمد،
گوئیا خانه فروریخت سر من

بی تو من در همه شهر غریبم
بی تو، کس نشنود از این دل بشکسته صدائی
بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نوائی

تو همه بود و نبودی
تو همه شعر و سرودی

چه گریزی ز بر من
که ز کوی‌ات نگریزم
گر بمیرم ز غم دل
به تو هرگز نستیزم

من و یک لحظه جدایی؟!
نتوانم، نتوانم
بی تو من زنده نمانم
توضیح: شعر کوچه در آرشیو موجود است .
نوشته شده در Sun 20 Feb 2011ساعت 4 PM توسط حدیث احدی| |

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم ،

       همه تن چشم شدم ، خيره به دنبال تو گشتم ،

       شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم ،

       شدم آن عاشق ديوانه كه بودم .

       در نهانخانه ي جانم ، گل ياد تو ، درخشيد

       باغ صد خاطره خنديد ،

       عطر صد خاطره پيچيد :

       يادن آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

       پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

       ساعتي بر لب آن جوي نشستيم .

       تو ، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت .

       من همه ، محو تماشاي نگاهت .  

       آسمان صاف و شب آرام

       بخت خندان و زمان رام

       خوشه ي ماه فرو ريخته در آب

       شاخه ها دست بر آورده به مهتاب

       شب و صحرا و گل و سنگ

       همه دل داده به آواز شباهنگ

       يادم آيد : تو يه من گفتي :

                                - « از اين عشق حذر كن !

       لحظه اي چند بر اين آب نظز كن ،

       آب ، آيينه ي عشق گذران است .

       تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است،

       باش فردا ، كه دلت با دگران است !

       تا فراموش كني ، چندي از اين شهر سفر كن ! »

       با تو گفتم : «‌ حذر از عشق !؟ - ندانم

       سفر از پيش تو ؟ هرگز نتوانم ،

       نتوانم !

       روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد ،

       چون كبوتر ، لب بام تو نشستم

       تو به من سنگ زدي ، من نه زميدم ، نه گسستم ... »

       باز گفتم كه : « تو صيادي و من آهوي دشتم

       تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

       حذر از عشق ندانم ، نتوانم ! »

       اشكي از شاخه فرو ريخت

       مرغ شب ، ناله ي تلخي زد و بگريخت ...

       اشك در چشم تو لرزيد ،

       ماه بر عشق تو خنديد !  

       يادم آيد كه : دگر از تو جوابي نشنيدم

       پاي در دامن اندوه كشيدم .

       رفت در ظلمت غم ، آن شب و شب هاي دگر هم ،

       نه گرفتي دگر از عشق آزرده خبر هم ،

       نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم ...

       بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم

                                                        « فريدون مشيري »

نوشته شده در Sun 20 Feb 2011ساعت 4 PM توسط حدیث احدی| |

آنکس که بداند و بداند که بداند

اسب خرد از گنبد گردون بجهاند

آنکس که بداند و نداند که بداند

بیدارش نمایید که بس خفته نماند

آنکس که نداند و بداند که نداند

لنگان خرک خویش به منزل برساند

آنکس که نداند و نداند که نداند

در جهل مرکب ابدالدهر بماند

درکشورما وضع چنین است بدانید

آنکس که بداند و بداند که بداند

باید برود غازبه کنجی بچراند

آنکس که بداند و نداند که بداند

بهتر برود خویش به گوری بتپاند

آنکس که نداند و بداند که نداند

با پارتی وبا پول خر خویش براند

آنکس که نداند و نداند که نداند     

برپست ریاست ابدالدهر بماند

نوشته شده در Sun 20 Feb 2011ساعت 4 PM توسط حدیث احدی| |

یاد دارم یک غروب سرد سرد

می گذشت از توی کوچه دوره گرد.

«دوره گردم کهنه قالی میخرم

کاسه و ظرف سفالی میخرم

دست دوم جنس عالی میخرم

گر نداری کوزه خالی میخرم»

اشک در چشمان بابا حلقه بست

عاقبت آهی زد و بغضش شکست.

«اول سال است؛ نان در سفره نیست

ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟»

بوی نان تازه هوش از ما ربود

اتفاقا مادرم هم روزه بود

صورتش دیدم که لک برداشته

دست خوش رنگش ترک برداشته

سوختم دیدم که بابا پیر بود

بدتر از آن خواهرم دلگیر بود

مشکل ما درد نان تنها نبود

شاید آن لحظه خدا با ما نبود

باز آواز درشت دوره گرد

رشته ی اندیشه ام را پاره کرد

«دوره گردم کهنه قالی میخرم

کاسه و ظرف سفالی میخرم

دست دوم جنس عالی میخرم

گر نداری کوزه خالی میخرم»

خواهرم بی روسری بیرون دوید.

آی آقا ! سفره خالی می خرید . . . .؟ ! ؟

نوشته شده در Sun 20 Feb 2011ساعت 3 PM توسط حدیث احدی| |

آینه پرسید چرا دیر کرده است

نکند دل دیگری او را اسیر کرده است؟!

خندیدم و گفتم:او فقط اسیر من است.

تنها دقایقی چند تاخیر کرده است.

گفتم:هوا سرد است.شاید موعد قرار تغییر کرده است.

خندید به سادگیم آینه و گفت:احساس پاک تو را زنجیر کرده است.

گفتم:از عشق من چنین سخن مگوی!

گفت:خوابی؟سالهاست که دیر کرده است....

در آینه به خود نگاه می کنم...

آه!عشق تو عجب مرا پیر کرده است.

راست گفت آینه که منظر مباش.

او برای همیشه دیر کرده است...

نظر يادتون نره هاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

نوشته شده در Tue 29 Dec 2009ساعت 4 PM توسط حدیث احدی| |

هفتادو دو مجنون زلیلی شده عاقل

هفتادو دو فرهاد به شیرین شده واصل

هیهات که جان گیرد از آنها ملک الموت

جان دست حسین است نه بازیچه قاتل


نوشته شده در Sat 19 Dec 2009ساعت 5 PM توسط حدیث احدی| |

روی قبرم بنویسید کبوتر شد

و رفت زیر باران غزلی خواند دلش تر شد و رفت

چه تفاوت چه خورده است غم دل یا سم امقدر

غرق جنون بود که پرپر شد ورفت

روز میلاد همان روز که عاشق شده بود

مرگ با لحظه ی میلاد برابر شد ورفت

او کسی بود که از غرق شدن می ترسید

عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت

هر غروب از دل خورشید گذر خواهد کرد

عاشقی ساده که یک روز کبوتر شد ورفت

نوشته شده در Thu 19 Nov 2009ساعت 4 PM توسط حدیث احدی| |


اگر

A B C D E F G H I J K L M N O P Q R S T U V W X Y Z
برابر باشد با

۲۶ ۲۵ ۲۴ ۲۳ ۲۲ ۲۱ ۲۰ ۱۹ ۱۸ ۱۷ ۱۶ ۱۵ ۱۴ ۱۳ ۱۲ ۱۰ ۹ ۸ ۷ ۶ ۵ ۴ ۳ ۲ ۱
HARD WORK ( تلاش سخت )
H +A+R+D+W+O+R+K

۹۸٪ = ۱۱+ ۱۸ + ۱۵+ ۲۳ + ۴ + ۱۸ + ۱ +۸

KNOWLEDGE (دانش )

K+N+O+W+L+E+D+G+E

۹۶٪ = ۵ + ۷ + ۴ + ۵ + ۱۲ + ۲۳ + ۱۵ + ۱۴ + ۱۱

LOVE ( عشق)

L+O+V+E

۵۴٪ = ۵ + ۲۲ + ۱۵ + ۱۲

LUCK ( شانس )

L+U+C+K

۴۷٪ = ۱۱ + ۳ + ۲۱ + ۱۲

همه ما فکرمی کردیم اینها بهترین ها باشند نه؟؟

پس چه چیزی 100% را می سازد ؟

MONEY ( پول )

M+O+N+E+Y

۷۲٪ = ۲۵ + ۵ + ۱۴ + ۱۵ + ۱۳

LEADERSHIP ( رهبری)

L+E+A+D+E+R+S+H+I+P

۸۹ ٪ = ۱۶ + ۹ + ۱۹ + ۱۸ + ۵ + ۴ +۱ +۵ +۱۲
هر مشکلی راه حلی دارد ، شاید فقط لازم است نگرشمان را عوض کنیم
برای رسیدن به اوج 100%

روی چه چیزی کار کنیم ؟
ATTITUDE ( نگرش )

A+T+T+I+T+U+D+E

۱۰۰ ٪ = ۵ + ۴ + ۲۱ + ۲۰ + ۹ + ۲۰ + ۲۰ + ۱

اگر نگرش ما به زندگی و گروه وکارمان عوض شود زندگی 100% خواهد شد؟ !!

نگرش همه چیز را تعیین می کند .

شعله یک شمع با برافروختن شمع دیگری خاموش نمی شود
نوشته شده در Sat 24 Oct 2009ساعت 5 PM توسط حدیث احدی| |

بیا تا طبع را راضى نماییم
کلاه خویش را قاضى نماییم

بد و خوبى مرد و زن بسنجیم
اگر حق با زنان آمد نرنجیم

به هر منطق که پردازى سخن را
نشاید خواند کم از مرد زن را

نه مردانند از خوى فرشته
نه زن از طینت شیطان سرشته ...

بلى تغییر مى یابد خلایق
ز تإثیر عوارض و ز علایق

ولى آنجا که نسبت مستقیم است
تبعض خارج از ذوق سلیم است

همه چون زاده یک آب و خاکند
به خلق خوب و بد در اشتراکند ...

...اگر در زن صفاتى ناستوده است
مکن عیبش که مرد استاد بوده است

تو خود گویى که زن قائم به مرد است
همه خوب و بد از وى اخذ کرده است

چرا پس غافلى از کرده خویش؟
شکایت دارى از پرورده خویش؟

تو مى گویى که زن صاحب هنر نیست
معین کن که معناى هنر چیست؟...

... یکى درد است فکر دخل بر مرد
براى زن خیال خرج صد درد

هنر نبود که بهر حظ آنى
زنى گیرى و در خرجش بمانى

پس از آن کز طریق ناسپاسى
قصور خود گناه زن شناسى

و بخشی که معتقده چه زن چه مرد هر دو باید پاکدامن باشن:

وگر یک زن به روى گربه خندد
ز بوى اتهامش شهر گندد

ولیکن مرد اگر غرق خلاف است
ز کوچکتر مجازاتى معاف است

ندانم از کجا در بى عفافى
گرفته مرد تصدیق معافى

توقع بین که نالایق ترین مرد
زنى خواهد به حسن از هر جهت فرد ...

نباید عیبها را گفت و رد شد
به رفع عیب باید درصدد شد

صلاح مرد و زن در کسب علم است
که علم اسباب کار صلح و سلم است

سید صادق سرمد



نوشته شده در Thu 23 Apr 2009ساعت 2 PM توسط حدیث احدی| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

 فال حافظ - قالب وبلاگ